به سلامتیه اونایی که درد دل همه رو گوش میدن، اما معلوم نیست خودشون کجا درد دل میکنن!
به سلامتیه اون دلی که هزار بار شکست، ولی هنوزم شکستن بلد نیست!
به سلامتیه اونایی که تو اوج سختی و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن، درکمون میکنن!
به سلامتیه رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت، ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره...!
غرق دردیم، ولی می خندیم
خنده ای زهرآلود،
بدتر از ناله شب
عمق شب پیدا نیست،
زندگی زیبا نیست
سادگی زیبا نیست - این نشانی است که بر نقش دلم نقش شده
ولی افسوس چه دیر
ولی افسوس چه دیر، این دل ساده بی آلایش
درد را باور کرد
به چه می اندیشی؟ و چه می اندیشی؟
که چرا آمده ایم؟ یا چرا باید رفت؟
و من امروز به تلخي ديدم،
ساده دل بود دل ما که گمان داشت صداقت زیباست
آخر قصه چه شد؟
آخرین قصه چه شد؟
قصه ای تکراری،
قصه بیزاری ،
عشق هم زیبا نیست!!؟؟


رفتنت را دیدم...
تو به من خندیدی ...
آتش برق نگاهت دل من آتش زد ...
و مرا در پس یک بغض غریب ،
در میان برهوتی تاریک...
پشت یک خاطره سرد و تهی
با دلی سنگ رهایم کردی .
و تو...
بی آنکه نگاهی بکنی، به دل خسته و آزرده ی من!!
رفتنت را دیدم...
تا به آنجا که نگاهم سو داشت.
و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی.
باورم نیست که دیگررفتی...
اشک من بدرقه راهت باد.

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادهی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
خدایا!
گناهانم را نادیده بگیر
همانگونه که دعاهایم را نشنیده می گیری...!!!

من از هر چی به جز تو دل بریدم (بریدم) ،
تو از هر چی به جز من دل نکندی (نکندی)
توی خوابم نمی دیدم یک روزی به چشمای پر از اشکم بخندی
آه...
نبودی و ندیدی رفتن تو ، من دیوونه رو دیوونه تر کرد
ندیدی این غرور زخم خورده ، چه جوری این شب های نحسو سر کرد
نخواستم عمق زخم هامو بدونی (بدونی) ،
نخواستی حرف چشم هاتو بدونم (بدونم)
توی قلبت اگه جایی ندارم ، بذار تو خاطراتت جا بمونم
نموندم تا ببینم رو به راهی،
نموندی تا نبینی که خرابم
غمت طوری عذابم شد که حتی، قیامت با خدا هم بی حسابم
من آشفته با عشق تو زندم ، تو از عشق من دیوونه ، خسته
سر خندیدن راز ترانه اگه بغض من عاشق شکسته
تو رو محض رضای هر چی عشقه ، منو گم کن توی تردید و ای کاش
بذار غم سهم من باشه عزیزم ، تو با این خاطر آشفته خوش باش
بذار غم سهم من باشه عزیزم

تو رفتی رد پایت در دلم ماند
شکوه خنده هایت در دلم ماند
دلم را با سحر خوش کرده بودم
غروب ماجرایت در دلم ماند
شریک دردهایم بودی اما
غم بی انتهایت در دلم ماند
هزار و یک شبم چون باد بگذشت
طنین قصه هایت در دلم ماند
سپردی سرنوشتم را به پاییز
بهار با صفایت در دلم ماند
علی رغم سکوت ساده من
سفر کردی صدایت در دلم ماند
و حالا مثل یک رویای برفی
تو رفتی رد پایت در دلم ماند
كربلا لبريز عطر ياس شد. . . .نوبت جانبازي عباس شد

باز محرم شدو دلها شکست -- از غم زينب دل زهرا شکست
باز محرم شد و لب تشنه شد -- از عطش خاک کمرها شکست
آب در اين تشنگي از خود گذشت -- دجله به خون شد دل صحرا شکست
قاسم و ليلا همه در خون شدند -- اين چه غمي بود که دنيا شکست
هان! اي مردمان! علي را برتر بدانيد، که او برترين انسان از زن و مرد بعد از من است…
هرکه با او بستيزد و بر ولايتش گردن ننهد، نفرين و خشم من بر او باد. (خطبه ي غديريه)

نازد به خودش خدا که حيدر دارد / درياي فضائلي مطهر دارد
همتاي علي نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد
حتما تا انتهاي شعر رو بخونيد، واقعا زيباست
کاش این مرغ دلم بر تو گرفتار نبود
کاش این روح من از هجر تو بیمار نبود
بارها آرزوی دیدن رویت کردم
چه توان کرد مرا رخصت دیدار نبود
من اگر دیده به روی رخ تو می بستم
سر شب تا به سحر دیده به دیوار نبود
روز اول تو اگر وفا به ما می کر دی
حرف ما بر سر هر کوچه و با زار نبود
بلبلان وقت بهار نغمهءخوش می خوانند
تو به باغ دیدی کجا همدم گل خار نبود
میدهی وعده ولی به عهد وفا نمی کنی
کاش این روز من و حرف تو تکرار نبود
گر چه شیرین دم آخردل فرهاد شکست
باز هم مثل تو اینگونه دل آزار نبود
گوئیا تلخی جان کندن ما می خواهی
پا نهم پیش نگوئی که وفادار نبود
من که راز دل خویش جز تو نگفتم با غیر
این تو بودی که دلت محرم اسرار نبود
تو بیا تا که صمد جان به فدایت بکند
تا بدانی که دلش جز تو خریدار نبود
برگرفته از وبلاگ غزل آشنا
http://samadazarnia.blogfa.com
بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست
ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر
کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست.
همای شیرازی
در همه دهر دلا نیست چو من سودایی
عاشقی ، سوخته ای ، خسته بی فردایی
بیکسی ، غمرده ای ، بی سر و هم بی پایی
( در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خر قه جایی گرو و باده و دفتر جایی )
باز در دل شرر دوری آن روی نکوست
باز جان تشنه آن باده و آن جام سبوست
دل و دینم که برفته زکفم در پی اوست
( کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی )
زده بر جان و دلم دوری او شور و شرر
بر دل سخت نگارم نکند ناله اثر
ای صبا از من مسکین ببر این درد خبر
( جوی ها بسته ام از دیده بدامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی )
نیک دانی صنما بی تو چه باشد در جان
باز خاموش بمانم من بی نام و نشان
راز و سرم نشود بر کسی ایدوست عیان
( شرح این قصه مگر شمع بر آرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی )
همه رسوای توام ای صنم از روز الست
گشته ام می زده آن لب و آن نرگس مست
عمر بگذشت و فقط عشق تو دارم در دست
( سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی )
ای خوشا حال کسی را چو تو یاری دارد
صنمی در بغل و یا به کناری دارد
عقل در محضر تو گو که چه کاری دارد ؟
( دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی )
بی تو ای ساقی جان ، کار من آه است و خروش
بی قدح جان و دلم جمله خموش است و خموش
دل به من گفته که بی ساقی سیمین تو منوش
( کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی )
سلام به همگي شما دوستان عزيز
بنا به دلايلي هر دو پست ثابت رو حذف كردم، و تمام نظرات شما رو در ادامه مطلب اين پست گذاشتم.
ممنون از همگي شما
'' رها ''
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت

می خـواهم و می خـواستــمت، تـــا نـفسم بـــود
می سوختم از حسـرت و عشق تــو بســم بـــود
عشـق تـوبســـــم بــود، کـه این شعـله ی بیــدار
روشنگـرِ شـب های بلـــــــــنــد قفـــــــسـم بـــود
آن بخـت گریــزنده دمـــی آمــــــــد و بـــــگـذشت
غــم بــود، کـه پیوستــه نفـس در نفـســـــم بـــود
دســت مـن و آغــوش تـو، هیهــات، کــه یـک عمـر
تنــها نفسی بــا تـــو نشستــن هوســـم بـــــــود
بــالله، کــه جــز یـــاد تــو، گـر هیچ کســم هســت
حـاشـا، کـه بجـز عشـق تــو، گـر هیچ کسـم بـــود
سیمــای مسیــــحــایی انـــــدوه تـو، ای عشـــق
در غـربــــت ایـن مهــــلـکه، فــریـاد رســــــم بـــود
لـب بستــه و پـر سوختـه، از کـوی تــو رفتـــــــــم
رفتــم، بـه خـدا گـر هوســم بـــود،بســـــم بـــود!
فریدون مشیری