تبليغاتX
رسواي دل

به سلامتیه اونایی که درد دل همه رو گوش میدن، اما معلوم نیست خودشون کجا درد دل میکنن! 

به سلامتیه اون دلی که هزار بار شکست، ولی هنوزم شکستن بلد نیست! 

به سلامتیه اونایی که تو اوج سختی و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن، درکمون میکنن! 

به سلامتیه رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت، ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره...! 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:28 توسط رها


غرق دردیم، ولی می خندیم 

خنده ای زهرآلود،

بدتر از ناله شب

عمق شب پیدا نیست،

زندگی زیبا نیست

سادگی زیبا نیست - این نشانی است که بر نقش دلم نقش شده

ولی افسوس چه دیر

ولی افسوس چه دیر، این دل ساده بی آلایش

درد را باور کرد

 به چه می اندیشی؟ و چه می اندیشی؟

که چرا آمده ایم؟ یا چرا باید رفت؟

و من امروز  به تلخي ديدم،

ساده دل بود دل ما که گمان داشت صداقت زیباست

 آخر قصه چه شد؟

آخرین قصه چه شد؟

قصه ای تکراری،

قصه بیزاری ، 

عشق هم زیبا نیست!!؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 16:9 توسط رها |


آری … دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار


کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است


سرگذشت کسی که هیچ کس نبود


و همیشه گریه میکرد


بی مجال اندیشه به بغض هایش


تا کی مرا گریه کند


تا کی


و به کدام مرام بمیرد


آری … دلم ! ، گلم


ورق بزن مرا


و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع می کند


با سلام و عطر آویشن



"حسین پناهی"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:1 توسط رها |


رفتنت را دیدم...

تو به من خندیدی ...

آتش برق نگاهت دل من آتش زد ...

و مرا در پس یک بغض غریب ،

در میان برهوتی تاریک...

پشت یک خاطره سرد و تهی

با دلی سنگ رهایم کردی .

و تو...

بی آنکه نگاهی بکنی، به دل خسته و آزرده ی من!!

رفتنت را دیدم...

تا به آنجا که نگاهم سو داشت.

و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی.

باورم نیست که دیگررفتی...

اشک من بدرقه راهت باد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 17:49 توسط رها |

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند

و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،

پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 16:52 توسط رها

دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 11:6 توسط رها |


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من

تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است


دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 9:42 توسط رها |

خدایا!

گناهانم را نادیده بگیر

همانگونه که دعاهایم را نشنیده می گیری...!!! 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:59 توسط رها |

 

من از هر چی به جز تو دل بریدم (بریدم) ، 

                              تو از هر چی به جز من دل نکندی (نکندی)

               توی خوابم نمی دیدم یک روزی به چشمای پر از اشکم بخندی

                                                 آه...

 

     نبودی و ندیدی رفتن تو ، من دیوونه رو دیوونه تر کرد

                 ندیدی این غرور زخم خورده ، چه جوری این شب های نحسو سر کرد

 

     نخواستم عمق زخم هامو بدونی (بدونی) ،

                  نخواستی حرف چشم هاتو بدونم (بدونم)

                       توی قلبت اگه جایی ندارم ، بذار تو خاطراتت جا بمونم

 

     نموندم تا ببینم رو به راهی،

                  نموندی تا نبینی که خرابم

          غمت طوری عذابم شد که حتی، قیامت با خدا هم بی حسابم


 من آشفته با عشق تو زندم ، تو از عشق من دیوونه ، خسته

                               سر خندیدن راز ترانه اگه بغض من عاشق شکسته


  تو رو محض رضای هر چی عشقه ، منو گم کن توی تردید و ای کاش

                       بذار غم سهم من باشه عزیزم ، تو با این خاطر آشفته خوش باش

 

            بذار غم سهم من باشه عزیزم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 10:45 توسط رها |

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !
مگذار كه حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ،
پیوسته نو كردنِ خواستنی ست كه خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.
تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یك بار برای همیشه .
جامِ بلور ، تنها یك بار می شكند . می توان شكسته اش را ، تكه هایش را ، نگه داشت . 
اما شكسته های جام ،آن تكه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست .

احتیاط باید كرد . همه چیز كهنه میشود و اگر كمی كوتاهی كنیم ، عشق نیز .
بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند..........

متنی از كتاب "یك عاشقانه آرام" اثر نادر ابراهیمی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 19:26 توسط رها |

تو رفتی رد پایت در دلم ماند
شکوه خنده هایت در دلم ماند
دلم را با سحر خوش کرده بودم
غروب ماجرایت در دلم ماند
شریک دردهایم بودی اما
غم بی انتهایت در دلم ماند
هزار و یک شبم چون باد بگذشت
طنین قصه هایت در دلم ماند
سپردی سرنوشتم را به پاییز
بهار با صفایت در دلم ماند
علی رغم سکوت ساده من
سفر کردی صدایت در دلم ماند
و حالا مثل یک رویای برفی
تو رفتی رد پایت در دلم ماند

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 9:48 توسط رها |

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم ده خداوندا . 
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جويند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كلام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را

كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 10:23 توسط رها |

كربلا لبريز عطر ياس شد. . . .نوبت جانبازي عباس شد

باز محرم شدو دلها شکست -- از غم زينب دل زهرا شکست 
 باز محرم شد و لب تشنه شد -- از عطش خاک کمرها شکست 
 آب در اين تشنگي از خود گذشت -- دجله به خون شد دل صحرا شکست 
 قاسم و ليلا همه در خون شدند -- اين چه غمي بود که دنيا شکست

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 9:26 توسط رها |

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 11:13 توسط رها

از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ی ابری که باران را 
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...

میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟
ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 11:12 توسط رها |

هان! اي مردمان! علي را برتر بدانيد، که او برترين انسان از زن و مرد بعد از من است…

هرکه با او بستيزد و بر ولايتش گردن ننهد، نفرين و خشم من بر او باد. (خطبه ي غديريه)



نازد به خودش خدا که حيدر دارد / درياي فضائلي مطهر دارد

همتاي علي نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 13:32 توسط رها

اي گل تازه كه بويي زوفا نيسـت تــو را
    خبـر از سرزنـش خـار جـفا نيسـت تــو را
        رحم بر بلبـل بي برگ نوا نيسـت تــو را
            التفاتــي به اسيـران بـلا نيسـت تــو را
                 ما اسير غم و اصـلا غم ما نيسـت تــو را
                      با اسير غم خود رحـم چـرا نيسـت تــو را

                                             فارغ از عاشــق غمنـاك نمي بايـد بــود
                                              جان من اين همـه بي بـاك نمي بايـد بـود  


حتما تا انتهاي شعر رو بخونيد، واقعا زيباست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 13:12 توسط رها |

کاش این مرغ دلم بر تو گرفتار نبود 

کاش این روح من از هجر تو بیمار نبود

بارها آرزوی دیدن رویت کردم

چه توان کرد مرا رخصت دیدار نبود

من اگر دیده به روی رخ تو می بستم

سر شب تا به سحر دیده به دیوار نبود

روز اول تو اگر وفا به ما می کر دی

حرف ما بر سر هر کوچه و با زار نبود

بلبلان وقت بهار نغمهءخوش می خوانند

تو به باغ دیدی کجا همدم گل خار نبود

میدهی وعده ولی به عهد وفا نمی کنی

کاش این روز من و حرف تو تکرار نبود

گر چه شیرین دم آخردل فرهاد شکست

باز هم مثل تو اینگونه دل آزار نبود


گوئیا تلخی جان کندن ما می خواهی

پا نهم پیش نگوئی که وفادار نبود

من که راز دل خویش جز تو نگفتم با غیر

این تو بودی که دلت محرم اسرار نبود

تو بیا تا که صمد جان به فدایت بکند

تا بدانی که دلش جز تو خریدار نبود


برگرفته از وبلاگ غزل آشنا

http://samadazarnia.blogfa.com

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 9:38 توسط رها |

عاقبت باید رفت

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرقه به خون

كه خداحافظ تو . . .

گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست

گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست

باید از كوی تو رفت

دانم از داغ دلم بی خبری

و ندانی كه كدام جام شكست

كه كدام رشته گسست

گرچه تلخ است پس از رفتن تو، خو نمودن به غم و تنهایی

عاقبت باید رفت

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرقه به خون

كه خداحافظ تو . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:26 توسط رها |

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست

غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

 

شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست

ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست

 

یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل

به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

 

فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر

کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست. 

 

همای شیرازی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 9:14 توسط رها |

تو را می بخشم ای مغرور شبگرد

تو را می بخشم ای مغرور ای مرد

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم ..

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم. .

من صبورم اما . . .

آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!
/font
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 9:39 توسط رها |

در همه دهر دلا نیست چو من سودایی

عاشقی ، سوخته ای ، خسته بی فردایی

بیکسی ، غمرده ای ، بی سر و هم بی پایی

                                                              ( در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

                                                                خر قه جایی گرو و باده و دفتر جایی )

 باز در دل شرر دوری آن روی نکوست

 باز جان تشنه آن باده و آن جام سبوست

 دل و دینم که برفته زکفم در پی اوست

                                                               ( کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

                                                                 گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی )

 زده بر جان و دلم دوری او شور و شرر

 بر دل سخت نگارم نکند ناله اثر

 ای صبا از من مسکین ببر این درد خبر

                                                             ( جوی ها بسته ام از دیده بدامان که مگر

                                                                   در کنارم بنشانند سهی بالایی )

 نیک دانی صنما بی تو چه باشد در جان

 باز خاموش بمانم من بی نام و نشان

 راز و سرم نشود بر کسی ایدوست عیان

                                                                   ( شرح این قصه مگر شمع بر آرد به زبان

                                                                     ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی )

 همه رسوای توام ای صنم از روز الست

 گشته ام می زده آن لب و آن نرگس مست

 عمر بگذشت و فقط عشق تو دارم در دست

                                                             ( سخن غیر مگو با من معشوقه پرست

                                                               کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی )

 ای خوشا حال کسی را چو تو یاری دارد 

 صنمی در بغل و یا به کناری دارد

 عقل در محضر تو گو که چه کاری دارد ؟

                                                                      ( دل که آیینه شاهیست غباری دارد

                                                                     از خدا می طلبم صحبت روشن رایی )

 بی تو ای ساقی جان ، کار من آه است و خروش

 بی قدح جان و دلم جمله خموش است و خموش  

 دل به من گفته که بی ساقی سیمین تو منوش

                                                                      ( کرده ام توبه به دست صنم باده فروش

                                                                        که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی )

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 13:31 توسط رها |

سلام به همگي شما دوستان عزيز 

بنا به دلايلي هر دو پست ثابت رو حذف كردم، و تمام نظرات شما رو در ادامه مطلب اين پست گذاشتم.

ممنون از همگي شما

'' رها ''


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 13:27 توسط رها |

من چه در وهم وجودم چه عدم٬دل تنگم

ازعدم تا به وجود آمده ام دل تنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز از سفر باغ ارم دل تنگم

گرچه بخشید گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دل تنگم

حال٬در خوف و رجا رو به تو برمیگردم

دوقدم دلهره دارم٬دو قدم دل تنگم

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را

گرچه امروز رسیدیم به هم دلتنگم
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 10:7 توسط رها |


می خـواهم  و می خـواستــمت، تـــا نـفسم بـــود

می سوختم از حسـرت و عشق تــو بســم  بـــود


عشـق تـوبســـــم بــود، کـه این شعـله ی بیــدار

 روشنگـرِ شـب های بلـــــــــنــد قفـــــــسـم بـــود

 

 آن بخـت گریــزنده دمـــی آمــــــــد و بـــــگـذشت

غــم بــود، کـه پیوستــه نفـس در نفـســـــم بـــود

 

 دســت مـن و آغــوش تـو، هیهــات، کــه یـک عمـر

تنــها نفسی بــا تـــو نشستــن هوســـم بـــــــود

 

بــالله، کــه جــز یـــاد تــو، گـر هیچ کســم هســت

حـاشـا، کـه بجـز عشـق تــو، گـر هیچ کسـم بـــود

 

سیمــای مسیــــحــایی انـــــدوه تـو، ای عشـــق

در غـربــــت ایـن مهــــلـکه، فــریـاد رســــــم بـــود

 

لـب بستــه و پـر سوختـه، از کـوی تــو رفتـــــــــم

رفتــم، بـه خـدا گـر هوســم بـــود،بســـــم بـــود!

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 16:21 توسط رها |